|
پروازسکوت | ||
|
این روزها خیلی ساکتم... شاید به خاطر این باشد که ذهنم حرفی برای گفتن ندارد.! قلمم هم چیزی برای نوشتن ندارد اصرار نمی کنم که چیزی بنویسد... سکوت را ترجیح می دهم. بزار کمی ذهن ساکت ، آرام باشد.. این روزها خیلی ساکتم... هووووو وقتی فوت کرد! همه ذهن ها ساکت شدند حتی کودک سه ساله اش! وقتی دفنش می کردند،همه ی ذهن ها اشک می ریختند. :( حتی کودک سه ساله اش حتی آسمان حتی سنگ ها این روزها خیلی ساکتم... دنیا تو هم س ک و ت کن صدایت آزارم می دهد! :-/
موضوعات مرتبط: دلنوشته [ یکشنبه 31 اردیبهشت1391 ] [ 12:22 ] [ عذرا ]
قبرمان هر روز چند چیز به ما می گوید!
من خانه فقر هستم، گنجی با خود بیاورید. آن گنج؛ اقرار به رسالت پیامبر اکرم (ص)وحضرت علی (ع) من خانه تاریکی هستم، چراغی با خود بیاورید. آن چراغ ؛ نماز شب خانه وحشت هستم ،با خود مونس وهمدمی بیاورید. آن مونس وهمدم؛ قرآن کریم خانه سنگ وخاک هستم،با خود فرشی بیاورید. آن فرش؛ عمل صالح خانه مار وعقرب هستم؛ با خود پادزهری بیاورید آن پادزهر؛صدقه به همین سادگی...
[ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ] [ 12:29 ] [ عذرا ]
شما سال هاست که در این شهر دم از محبت او می زنید در گفته هاتان در نوشته هاتان در مجالس تان و اصرار می ورزید بر چشم براهیتان وتلاش می کنید برای توجه دادن مردمان به سوی آن یگانه موعود اکنون گاه یاری اوست بر خیزید توشه برگیرید بار سفر بندید از تعلقات دل بر کنید قدم در راه نهید وبترسید از راهزنان واستغاثه برید به خداوند از شر ایشان وزنهار که پای در بی راهه ننهید تارسیدن به مقصود ودیدار موعود وچون به مقصد رسیدید به انتظار بایستید... تا رؤیت یار
موضوعات مرتبط: خوشابر پیروان ما [ سه شنبه 12 اردیبهشت1391 ] [ 14:12 ] [ عذرا ]
قطار می رود... تو می روی.. تمام ایستگاه می رود ومن چقدر ساده ام که سال های سال،سال های سال در اتنظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام وهمچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام...
قطار می رود قطار می رود
موضوعات مرتبط: خوشابر پیروان ما [ سه شنبه 12 اردیبهشت1391 ] [ 13:40 ] [ عذرا ]
یه چیزم گمشده، تو خونه دنبال نشانی ازش می گشتم ،از مادر و پدر پرسیدم ...!
- گفتن: دنبال چی می گردی؟ گفتم : دنبال نشانی از گمشده ام! یه چیزم گمشده ،تو خیابونای شهر پا گذاشتم تا پیدایش کنم... از کوچه پس کوچه ها عبور می کردم ،دنبالش می گشتم .. نبود از این واون می پرسیدم ،که دیدنش ! نشانی ازش دارن! گفتن : دنبال چی می گردی؟ گفتم :دنبال نشانی از گمشده ام با خنده گفتن: نمی شناسیمش!! گمشده ام گمشده خدایا.. صدای هیاهوی خیابان آزارم می داد... می خواستم فریاد بزنم وبگم یه چیزی تو دلتون گم نشده ....؟! سرگردان وحیران از کنار آدم های بی تفاوت عبور می کردم.. نشانی نبود... یک روز تمام شد.. چند هفته هم تمام شد چند ماه هم چند سال ... گمشده ام پیدا نشد... دلم غریبه گمشده ام را صدا می زند... و من سرگردان در پی پیدا کردن نشانی از او... در دلم گفتم جوابش به این سرگردانی من فقط سکوت ونگاه غم انگیز به دل پر گناهم است که پیدایش نمی کنم. شاید منم که گمشده ام... خدایا کمکم کن...مرا از این حیرانی نجاتم بده . اگر کسی گمشده ام را پیدا کرد یا نشانی از او دید به من سرگردان به این دل خسته خبری دهد... دیگر تحمل این همه گمشده وبی نشان بودن او را ندارم... نوشته شده توسط "قلم سیاه "
موضوعات مرتبط: قلم سیاه [ سه شنبه 5 اردیبهشت1391 ] [ 2:10 ] [ عذرا ]
مادر مهربانم !
خداوند بر حریری نوشته است " مهریه زهرا شفاعت امت"؛ وتو آن حریر را در مزار بی نشان روی سینه نگه داشته ای؛ تاروز قیامت آن را در دست بگیری وگنهکاران را شفاعت کنی. چشم به قلب نرم تر از حریر تو دوخته ام که آن روز در نگاه تو باشم...
[ دوشنبه 4 اردیبهشت1391 ] [ 7:13 ] [ عذرا ]
روزی یک مرد ثروتمند،پسر کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهدمردمی که در آنجا زندگی می کنند،
چقدرفقیر هستند. آن دو،یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت ودر پایان سفر،مرد از پسرش پرسید:نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: "عالی بود پدر !" پدر پرسید:آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد:بله پدر ! پدر پرسید:چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی فکرکرد وبعد به آرامی گفت:فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم وآنها چهار تا.ما در حیاتمان یک فواره داریم وآنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاتمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.حیاط ما به دیوار هایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است! " با شنیدن حرف های پسر،زبان مرد بند آمده بود.بعد پسر بچه اضافه کرد:متشکرم پدر،تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!" اندرو متیوس: یکی زیبائی منظره را می بیند ودیگری کثیفی پنجره را . این شما هستید که انتخاب می کنید چه چیزی راببینید وبه چه چیزی بیندیشید.
[ پنجشنبه 31 فروردین1391 ] [ 19:14 ] [ عذرا ]
هر گاه بندگان من، از تو درباره ی من بپرسند ، بگو که من نزدیکم.. بقره/186 خدا دلم میخواست یک جایی باشی ،حتی اگر شده یک جای دور. آن وقت حتما می آمدم پیشت حتی اگر پیش تو آمدن سخت بود. همه اش دنبالت می گردم. می گویند تو همه جا هستی ؛اما من پیدایت نمیکنم مگر تو نگفتی من از رگ گردن به شما نزدیک ترم. همه اش به این آیه فکر میکنم .این آیه مثل یک راز است. یک راز مهم که من نمی توانم آن را بفهمم. آخر رگ گردن به ما نزدیک نیست،درون ماست. قسمتی از ماست. به این آیه فکر می کنم دلم هری میریزد. انگار یک چیز توی رگ هایم راه می افتد،یک چیز دوست داشتنی و قشنگ. خدایا این چیزی که توی رگ هایم می گردد ،تویی؟ آیافکر میکنی خداواقعاهمین نزدیکیهاست؛همین دوروبرها؛از کجااینرامی دانی؟ هیچ وقت نزدیکی اورااحساس کرده ای؟ هیچ وقت فکر کرده ای چه وقتهایی بیشتر نزدیکت می آید؟ اما چرا... چرا این قدر احساس فاصله می کنیم؟
موضوعات مرتبط: نامه های خط خطی [ دوشنبه 21 فروردین1391 ] [ 9:0 ] [ عذرا ]
به صخره وقتی نگاه می کنی، شبیه آدمی زخم خورده وصورتی پر چین وچروک ، خشن وعصبانی می یابی. وقتی به عمق ودرون صخره که می روی به قلب صخره که نگاه می کنی ،آدمی مهربان که مهربانانه تو را در آغوش خود می گیرد ونگهبانت می شود، می یابی. صخره با ظاهری خشن چه قلب مهربانی دارد... صدای فریادت را آزاد کن در صخره سنگی ، صدای سکوت وتنهایی صخره با تو هم صدا می شود ودرونش غوغایی از صداهای تو واو می پیچد... هووووووو.... از بالای صخره ای که ایستاده ای با نگاه کردن به شهر برزگ که در نگاهت کوچک می شود احساس غرور وبزرگی دست می دهد به واسطه ی صخره ای که زیر پایت ایستاده ای... با ابر های بالای صخره دست دوستی دراز می کنی ،با درختان وگل های اطرافش هم خانه می شوی با پرندگان به پرواز در می آیی و با رودخانه کوچکش جاری میشوی... ولی.. لحظه ی خوبی ها ، با هم بودن ها در کنار این همه زیبایی مثل ابروباد می گذرد... برای یادگاری از همه لحظاتی که با آنها بودی تکه سنگی از صخره ،که نماد سخت و محکم واستواری است ور می داری.. و بعد عکسی از تمام لحظاتی که کنار تنهایشان بودی می اندازی وتا دیداری دیگر آنها را ترک می کنی...
نوشته شده توسط قلم سیاه تعطیلات نوروز سال 1391
موضوعات مرتبط: قلم سیاه [ شنبه 12 فروردین1391 ] [ 20:31 ] [ عذرا ]
پیامبر اکرم (ص) در حدیث جابر فرمودند:
فقط کسانی که ایمان راسخ دارند، بر عقیده حضرت مهدی (عج) باقی خواهند ماند. ![]() موضوعات مرتبط: خوشابر پیروان ما ادامه مطلب [ پنجشنبه 3 فروردین1391 ] [ 10:33 ] [ عذرا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||